گاهی می‌شود آدم‌ها را شبیه یك كنترلر PID در نظر گرفت.
معمولا ضریب Pی‌شان زیاد است و در نتیجه تا به عقیده‌ای برسند حسابی نوسان عقیدتی دارند. یك روز می‌گویند آب سرد است، فردا می‌گویند گرم است، روز بعد می‌گویند سرد است، فردای‌اش می‌گویند گرم است تا این‌كه آخر سر به این نتیجه برسند كه ولرم است! بعضی‌ها هم كه ضریب D دارند و كافی است ناگهان متوجه بشوند كه تصور فعلی‌شان از حقیقت خیلی با آن‌چه مشاهده می‌كنند فرق دارد كه دیگر شروع كنند به كفر گفتن. بعضی‌ها هم ضریب I در زندگی‌شان تاثیرگذار است و آرام آرام نظرشان عوض می‌شود ولی در نهایت حسابی می‌چسبند به آن‌چیزی كه دیده‌اند.

بقیه‌ی اوقات كه آدم‌ها شبیه كنترلر PID نیستند، لازم است با مدل‌های پیچیده‌تر توضیح‌شان داد! (;

توضیح مختصر: كنترلر چیزی است برای كنترل كردن چیزها. چیزها هم یعنی چیزهایی مثل هواپیمای جت، بچه، ترمیناتور و غیره.
اساس كار كنترلر این است كه با مشاهده‌ی تفاوت بین نتیجه‌ی كار آن چیز و آن‌چه باید باشد، تغییری در آن چیزها(!)‌ ایجاد كند تا در نهایت تفاوت از بین برود. در واقع كنترلر نقش تربیتی دارد.
كنترلر PID بر اساس سه مشخصه از آن تفاوت این تغییر را ایجاد می‌كند. مشخصه‌ی اول میزان تفاوت است. هر چه تفاوت بیش‌تر باشد، كنترلر سعی می‌كند تغییرات بیش‌تری در آن چیز(!) ایجاد كند (این بخش Proportional كنترلر PID است). مشخصه‌ی دوم، كل تفاوت در طول زمان است. اگر گذشته‌ی یك چیزی خوب نبود لازم است هم‌چنان به تغییر در آن چیز اهتمام ورزید. نتیجه‌اش این می‌شود كه اگر احساس كردیم یك چیزی خوب شده است اما بدانیم كه در گذشته بد بوده، نباید یك‌هو فكر كنیم كار تمام شده و برویم پی كارمان. هم‌چنان باید مثل قبل (حالا كمی رقیق‌القلب‌تر) با آن چیز رفتار كنیم (این بخش Integrator كنترلر است). در نهایت اگر ببینیم تفاوت بین كمال مطلوب(!) و هستِ واقع(!) ناگهان زیاد (كم) شد، ما هم باید ناگهان در تصمیم‌مان تغییر ایجاد كنیم. بخش سوم كنترلر PID (یعنی بخش Derivative) به این تغییرات توجه می‌كند.
به عنوان مثال عملی فرض كنید می‌خواهید بچه‌تان را تربیت كنید تا دست توی دماغ‌اش نكند. این‌كار را با شكلات‌دادن و كتك‌زدن انجام می‌دهید. بخش P می‌گوید هر وقت بچه دست توی دماغ‌اش كرد، به میزان فرورفتن انگشت (انتظار نداشتید كه بگویم تا آرنج؟!) باید كتك‌اش بزنید. هر چقدر بیش‌تر رفت، بیش‌تر كتك بزنید. كاملا به همان نسبت. بخش D می‌گوید اگر خیلی سریع و ناگهانی دست‌اش را كرد توی دماغ‌اش كه مثلا به خیال خام خودش شما را غافل‌گیر كند (حتی اگر نه خیلی زیاد)، فورا خیلی محكم كتك‌اش بزنید! بخش I هم می‌گوید اگر دیدید تا همین پنج دقیقه‌ی پیش دست‌اش توی دماغ‌اش بود اما دیگر دست‌اش توی دماغ‌اش نیست، زیاد گول‌اش را نخورید، بلكه هم‌چنان كتك بزنید! در ضمن شكلات را هم خودتان بخورید. البته قبل‌اش دست‌تان را بشویید.
این‌كه این روش موثر است یا خیر، موضوع دیگری است. بستگی به این دارد كه آن چیزی كه می‌خواهید كنترلش كنید چطوری رفتار كند. برای بعضی سیستم‌ها این خوب است، برای بعضی نه. در واقع نكته‌ی مهم این است كه چقدر به هر كدام از عناصر P و I و D اهمیت بدهید. مثلا اگر به P خیلی اهمیت بدهید ممكن است باعث رفتارهای عجیب و غریب از آن چیزتان بشود. بقیه عوامل نیز همین‌طورند. وظیفه‌ی مهندس كنترل این است كه متناسب با بچه‌تان، شیوه‌ی مناسب كتك‌زدن را مشخص كند. البته این موضوع هنوز در حال تحقیق است و خیلی خوب شناخته شده نیست.